![]() |
![]() |
|
|
همه ی تلاشتو می کنی تا به آدمای دور و برت بفهمونی که رفتارشون حرفاشون کاراشون فکرشون در قبال تو .....آزارت می ده اما نمی فهمن ناراحت می شن و تو رو محکوم می کنن که اشتباه می کنی که تو فرق داری یه جوری هستی مثه بقیه نیستی آدم نیستی...اگه مثه بقیه بودی انقد غر نمی زدی لجباز نبودی قهر نمی کردی بچه بازی در نمی آوردی الکی سر هر چیزی ناراحت نمی شدی و بعد طوری حق به جانب رفتار می کنن که تو از بس که احساساتی و حساسی از رفتارت احساس گناه و پشیمونی می کنی و تمام سعیتو می کنی که از دلشون در بیاری اما اونا نه احساستو می بینن و نه براش ارزشی قائلن اینو به حساب ضعف تو و برنده شدن خودشون می ذارن و بازی ادامه پیدا می کنه
و تو سعی می کنی مثل هر دفعه ی دیگه به خودت بگی بی خیال اونا نمی فهمن من که می فهمم اونا مشکل دارن من که ندارم
ونمی دونی نمی فهمی که چرا اونا هیچوقت برای یک لحظه حتی یک بار تو زندگیشون سعی نمی کنن بفهمن فقط یکم بفهمن تو رو و زندگی رو ..یه جور دیگه . . از زندگی بی زارم می کنن
این روزها به دوستام فکر می کنم به همه ی اونایی که امروز دیگه دوستام نیستم و به اونایی که..فقط..هستن
به اونایی که یهو تصمیم گرفتن دیگه جواب تلفنامو ندن به اونایی که خودم دیگه دلم نخواست بهشون زنگ بزنم به اونایی که مجبورم باهاشون دوست باشم و به اونایی که مجبورم می کنن
به اونایی که از فرط دوست داشتن آزارم می دن به اونایی که از فرط نفرت به اونایی که دوستشون ندارم و به اونایی که ..براشون مهم نیست دوستشون داشته باشم
سخته که انگشتتو رو اسمای توی دفترچه ی تلفن بالا پایین ببری بعد بدون اینکه اسمی رو لمس کنی همه چیو کنسل کنی گوشیتو بندازی یه گوشه و لاگ این بشی تو فیس بوک یا خودتو بین عکس و فیلمای رنگ و وارنگ سرتاسر دنیا گم کنی تا شاید کمی درد غم تنهایی رو که مریضت کرده بی حس کنی
پ.ن:می دونم که خیلی غصه دار و ناراحت و غم انگیز می نویسم می دونم که کسی این روزا حال خوندن غصه های کسیو نداره انتظار خونده شدن ندارم فقط می نویسم چون اینجا تنها جایی که کسی منو کسی نمی بینه قضاوتم نمی کنه و مجبور نیست حتمن کاری بکنه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 خرداد1390ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط نون |
|
|
*حالم بهتر شده ..روحی و جسمی ..برای هیچ کسم مهم نباشه برای خودم هست
*فیس بوک چیز خطرناکی است چون چیز بسیار اعتیاد آوری است
*فیس بوک چیز بسیار دوست داشتنی ایست زیرا بسیاری از دوست های سال های دور نوجوانی را در آن همی یافتم
*امروز در گذری کوتاه دبیرستانم رو دیدم و شیرینی خاطرات سالهای نوجوانی دلمو زد
پیر شدی نون..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط نون |
|
|
دوست دارم مامان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط نون |
|
|
سفری باید کرد تا به عمق دل یک پیچک تنها که چرا اینچنین سخت به خود می پیچد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط نون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز رقصی می کنم دیوانه به تماشای من بیا |
| پیوندها |
|
هفتان مینیاتور دوشنبه پیوند مشکی پــیــونـد کافه ی انتهای کوچه ی بن بست هفت ها غارنشین |
|
RSS
|